تبليغاتX
نشریه مستقل دانشجویی عطش - من و قلمم
 
نشریه مستقل دانشجویی عطش
 
 
کاری از دانشجویان دانشگاه شمال
 

 

                                             من و قلمم

 

 

سلام اي دانشجو! خوبي؟

بگذار رك و راست با تو صحبت كنم. خجالت نمي كشي از اين اسمت؟! اين هم شد اسم؟! مي خواهي دانش را بجويي كه آخرش چه بشود؟ اينها همه تنها براي منحرف كردن توست تا به چيزهاي مهم تر توجه نكني! تو الان كارهاي مهم تري داري! حيف نيست اون آلاچيق كنار استاد سرا را ول كني و بروي دنبال دانش! واقعاً فكر كن استخر ماهي چه حالي مي دهد، با همه ي دوستان مي نشيني و هي از اون بالا و از اون پايين، از هر دو طرف، از همه جا چيزهاي مختلفي ميايه! اي دانشجو! تو چرا اصلاً به اين چيزهاي حياتي توجه نمي كني؟ مدام سر كلاس حاضر مي شوي كه چه؟ بعضي از شماها هم كه سرخوشند هي مي روند سراغ كارهاي الكي مثل نشريه و بعد هم با زبان چرب و نرمشان سركيسه ات مي كنند و از تو 100 تومن 100 تومن پول مي گيرند! من خودم مي دانم كه آنها با پول هاي زبان بسته ي تو چه مي كنند، مي تواني بروي از آلبالو سياه بپرسي!

اي دانشجو! آخه واقعاً چرا؟ علاقه ي تو به دانش مرا متحير كرده است. خودم ديدم اين چند روز دمار از اين انتشارات دانشگاه و مراكز تكثير دانش در شهر (فتوكپي ها) درآورده اي كه آقا نوبت من است از اين دانش 2 بار تكثير كن!! واقعاً اين كارهاي تو مرا متعجب كرده! دنبال اين اساتيد بخت برگشته راه مي افتي كه الا اي استاد لطف كن و براي من 2 تا غيبت بگذار، مُردم از منظم سر كلاس آمدن! استاد كلاس فوق العاده هم بگذار! كلاس رفع اشكال هم همين طور!! اي خودخواه! چرا فكر استادت نيستي مگر او دل ندارد! هي به پر و پايش مي پيچي كه چه؟!

اي پاچه خوار! اي استاد ذلّه كن! شنيده ام كه همه ي مراجعي را كه استادت معرفي كرده تهيه كردي، حتي الان هم كه ترم تمام شده تو همچنان كتاب مي خري! واقعاً اين تلاش تو شايسته ي تقدير است!

اي دانشجوى بدان و آگاه باش كه با اين كارها عمرت را تلف مي كني! آلاچيق ها را رها نكن! دوستانت را هم همين طور، مخصوصاً سر جلسه ي امتحان كه همه نيازمند امدادهاي غيبي هستند! فكر نكن نمي دانم، خودم تحقيق كردم ديدم از همين الآن در حال تدارك كاغذهاي كوچكي هستي كه پيام هاي خوشبختي را در آن بنويسي! مي دانم پول نداري و به خاطر صرفه جويي در كاغذ ريز ريز مي نويسي مثل مورچه! ولي باز هم كار تو قابل تقدير است.

اي جوينده! بدان كه من خودم اين كاره هستم و هميشه حواسم جمعِ جمع است و تا آنجا كه نفس در سينه دارم و تا آخرين قطره ي خونم نمي گذارم تو با اين دانش جوييدن هايت سر من كلاه بگذاري! راستي! ديشب اومدم خونتون نبودي! خواهش مي كنم لااقل شبها دست از سر دانش بردار، مي خواهد كمي استراحت كند. ولي با من رو راست باش، راستشو بگو كجا رفته بودي؟

                                                                                                             قربانت من

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 11:12  توسط hamed  | 
 
  بالا